تبليغاتX
اریش - شعر سپید

اریش

شعر و ادب

شعر سپید

 

تنها یک درد دل سپید است و اگر به نطر شما سپید نیست با نطراتت سپیدتان راهنمایی ام کنید

 

گلايه اي از ننه هوا

 

قلبم را برايت به ارمغان آورده ام

 

در كاغذ كادويي زيبا

 

با نقش لاله وحشي كوهي

 

و بافته اي از تار و پود اميد ها و آرزوهايم را

 

به دورش مي پيچم

 

آه اي حادثه تكرار شونده تاريخ

 

معشوقه ازلي

 

آدم را كفاره هوس خامت بس نيامد انگار!

 

ديگرگونه چشمي باز كن

 

تا اندوهم را از پس اين همه تظاهر و فريب ببيني

 

در ميان لعبتكان زيباي

 

پيشكشي.

 

هر آن و ثانيه

 

با چشم هايي بي حالت

 

سردي شريان هايم مرا سفيد و سفيد تر مي كند

 

مرده اي را ماننده ام

 

كه نگاه در اعماق چشمانش قنديل بسته باشد

 

ديگر در برابر وسوسه تاييس گونه ات

 

آرمان شهر پارسي وجودم

 

سرد و منجمدباقيمانده

 

زرتشت را بگو تا برايم عشق بسرايد

 

تا شايد و تنها شايد

 

كه تارهاي تار عنكبوت بسته تعلق را در من بلرزاند

 

آسوده باش و بدان

 

كه مرا اندوهي نيست

 

هر چند كه قلبي در سينه ام نتپد

 

و رگ هاي سياه خالي از خونم

 

به كردار مارهاي كبود جادويي اژي دهاك

 

از محل بوسه ات سر بر آورند

 

و بر گردن و شقيقه هاي سرد و خاموشم چنگ اندازند

 

نازنين

 

رنگ پريدگي ام از ترس نيست يا از سردي شريان هايم نيست

 

در مقابل عشق تو رو سفيدم

 

قلبم را پيشكش كردم

 

بپذير

 

و مپندار كه بي آن سر پناهي براي عشق تو در سينه ندارم

 

عشق ابا و اجدادي ام را به خاطر بسپار

 

همان نياكانم كه همچون بردگان به زنجير كشيده شده

 

 در امتداد گام هاي خداي بي رحم تاريخ

 

كجاوه الهه عشق را به دوش كشيدند.

 

اكنون در آغاز هزاره اي ديگر

 

كه زخم هاي تازيانه الهه عشق

 

بر گرده ها مان كبره بسته است

 

آسان به فراموشي مي سپاريم

 

كجاوه نشيني ات را

 

قصه هاي ننه هوا را كه با نيشخند

 

براي دختران قابيل مي گفت

 

آن هم وقتي كه آدم نبود!!!

 

آسان به فراموشي مي سپاريم

 

حتي بدنامي ازلي و ابدي ات رادر امانت داري

 

و هوس بازي هايت را

 

هنوز هم

 

نم اشك هاي استغاثه آدم پس از هبوط بر زمين مينو باقي است

 

وهنوز هم

 

سر انگشتان مان در هوسناكي اندامت مي سوزد

 

نازنين

 

نم كفن آدم ها خشك نشده

 

با اين همه

 

من را تحمل داغ ننگ و تهمت نيست

 

و پيشاني ام براي يك سياه  بختي ديگر جايي ندارد

 

پس چونان فرزند حلال زاده

 

شايسته است كه به پدرانمان ماننده شوم

 

و بر طبق قانون نانوشته

 

نرد عشق را به تو خواهم باخت و

 

فراموش مي كنم

......

من و همه مردان تاريخ

 

فراموش مي كنيم .

   

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 14:33  توسط مهدی ایرانی  |