تبليغاتX
اریش - شعر نو

اریش

شعر و ادب

شعر نو

سلام دوستان اميد وارم خوشتون بياد

در ضمن نظر يادتون نره لطفا.

 

 

چشم آشوب

 

برف مي بار يد

 

دانه هاي برف همچون پرده اي از تور

 

در ميان ما حائلي نرم و لطيف و سرد

 

به بلنداي زمين تا آسمان مي بافت

 

دست هايم سرخ از سرما

 

گونه هايم گرم از شرم حضور تو

 

سخت مي سوزند

 

تو همان شهزاده زيباي رو يائي

 

با دو چشم سبز بي پايان

 

روح من در جنگل سبز نگاهت

 

مات و مبهوت غمين و گم

 

در پي راه نجاتي

 

از ميان برزخ سبزيست

 

كه آوار چشمانت

 

به پا كرده

 

مست لايعقل

 

به هر تاري ز گيسويت ز مژگانت

 

چنگ مي گيرد

 

كو شش بيهوده تلخي است بي انجام

 

غرق خواهد شد

 

برق زيبائي ز مرواريد

 

از ميان گنج لب هايت نمايان شد

 

با نگاهي مرتعش از ترس

 

با صدا ئي كه تو نشنيدي

 

زير لب گفتم

 

رستن از دست تو ممكن نيست

 

اي شهزاده سنگي  چشم آشوب

 

و صدا برگشت

 

آري نيست!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 14:33  توسط مهدی ایرانی  |