تبليغاتX
اریش
اریش
شعر و ادب
قربانی چهارشنبه هشتم آذر 1385 22:21

 

اين هم آخرين غزل منه.

 

اميدوارم من رو از راهنمايي ها و نظراتتون محروم نكنين.

 

 

قرباني

 

هر وقت ميرسم به تو چون باد مي روي

 

بانغمه مي رسم توبه فرياد مي روي

 

آسان نبود بعد جدايي گرفتنت

 

همچون پري رها شده در باد مي روي

 

سنگست جاي قلب در اعماق سينه ات

 

كه اينگونه بي تعلق و آزاد مي روي

 

اين قطره هاي اشك ز تو يادگاري است

 

هرگز گمان مكن كه تو از ياد مي روي

 

هر چند زير ضربه هاي غرورت شكسته ام

 

اما دلم خوش است كه دل شاد مي روي

 

 

نوشته شده توسط مهدی ایرانی | موضوع: | لينک ثابت |

در سوگ بابک بیات سه شنبه هفتم آذر 1385 22:19

 

خبر بسيار صريح و كوتاه بود:

 

آهنگسازو موسيقي دان نامي ايران  درگذشت....

 

راحت بخواب اي شهر !آن ديوانه مرده ست

 

در پيله ي ابريشمش پروانه مرده ست

 

در تنگ،ديگرشوردرياغوطه ور نيست

 

آن ماهي دلتنگ،خوشبختانه مرده ست

 

يك عمرزير پا لگدكردنداو را

 

اكنون كه مي گيرند روي شانه مرده ست

 

...

 

ديگرنخواهدشدكسي مهمان آتش

 

آن شمع را خاموش كن!پروانه مرده ست

                                                             

                                                              ابولفضل فاضل نظري

 

خدايش بيامرزد.

 

 

نوشته شده توسط مهدی ایرانی | موضوع: | لينک ثابت |

شعر سپید دوشنبه ششم آذر 1385 14:33

 

تنها یک درد دل سپید است و اگر به نطر شما سپید نیست با نطراتت سپیدتان راهنمایی ام کنید

 

گلايه اي از ننه هوا

 

قلبم را برايت به ارمغان آورده ام

 

در كاغذ كادويي زيبا

 

با نقش لاله وحشي كوهي

 

و بافته اي از تار و پود اميد ها و آرزوهايم را

 

به دورش مي پيچم

 

آه اي حادثه تكرار شونده تاريخ

 

معشوقه ازلي

 

آدم را كفاره هوس خامت بس نيامد انگار!

 

ديگرگونه چشمي باز كن

 

تا اندوهم را از پس اين همه تظاهر و فريب ببيني

 

در ميان لعبتكان زيباي

 

پيشكشي.

 

هر آن و ثانيه

 

با چشم هايي بي حالت

 

سردي شريان هايم مرا سفيد و سفيد تر مي كند

 

مرده اي را ماننده ام

 

كه نگاه در اعماق چشمانش قنديل بسته باشد

 

ديگر در برابر وسوسه تاييس گونه ات

 

آرمان شهر پارسي وجودم

 

سرد و منجمدباقيمانده

 

زرتشت را بگو تا برايم عشق بسرايد

 

تا شايد و تنها شايد

 

كه تارهاي تار عنكبوت بسته تعلق را در من بلرزاند

 

آسوده باش و بدان

 

كه مرا اندوهي نيست

 

هر چند كه قلبي در سينه ام نتپد

 

و رگ هاي سياه خالي از خونم

 

به كردار مارهاي كبود جادويي اژي دهاك

 

از محل بوسه ات سر بر آورند

 

و بر گردن و شقيقه هاي سرد و خاموشم چنگ اندازند

 

نازنين

 

رنگ پريدگي ام از ترس نيست يا از سردي شريان هايم نيست

 

در مقابل عشق تو رو سفيدم

 

قلبم را پيشكش كردم

 

بپذير

 

و مپندار كه بي آن سر پناهي براي عشق تو در سينه ندارم

 

عشق ابا و اجدادي ام را به خاطر بسپار

 

همان نياكانم كه همچون بردگان به زنجير كشيده شده

 

 در امتداد گام هاي خداي بي رحم تاريخ

 

كجاوه الهه عشق را به دوش كشيدند.

 

اكنون در آغاز هزاره اي ديگر

 

كه زخم هاي تازيانه الهه عشق

 

بر گرده ها مان كبره بسته است

 

آسان به فراموشي مي سپاريم

 

كجاوه نشيني ات را

 

قصه هاي ننه هوا را كه با نيشخند

 

براي دختران قابيل مي گفت

 

آن هم وقتي كه آدم نبود!!!

 

آسان به فراموشي مي سپاريم

 

حتي بدنامي ازلي و ابدي ات رادر امانت داري

 

و هوس بازي هايت را

 

هنوز هم

 

نم اشك هاي استغاثه آدم پس از هبوط بر زمين مينو باقي است

 

وهنوز هم

 

سر انگشتان مان در هوسناكي اندامت مي سوزد

 

نازنين

 

نم كفن آدم ها خشك نشده

 

با اين همه

 

من را تحمل داغ ننگ و تهمت نيست

 

و پيشاني ام براي يك سياه  بختي ديگر جايي ندارد

 

پس چونان فرزند حلال زاده

 

شايسته است كه به پدرانمان ماننده شوم

 

و بر طبق قانون نانوشته

 

نرد عشق را به تو خواهم باخت و

 

فراموش مي كنم

......

من و همه مردان تاريخ

 

فراموش مي كنيم .

   

 

 

نوشته شده توسط مهدی ایرانی | موضوع: | لينک ثابت |

بی خوابی غزل پنجشنبه دوم آذر 1385 13:10

و اين بار با يك غزل....

 

اميدوارم كه كاستي هاش رو به بزرگي خودتون ببخشيد

 

مخصوصا دوست عزيزم ( ديشا).

 

كه اميد دارم كه جسارت من رو ببخشه و به خوبي ميدونم كه جايي

 

كه غزل سرا  ايشون باشه اين شعر فقط هذيان گويي يه بچه بي خوابه.

 

با اين همه خوشحال ميشم نطراتتون رو بدونم

 

 

بي خوابي

 

دوباره من و غزل يك هواي ادواري

 

رديف قافيه ها وعروض اجباري

 

سفيد لايتنهي و خط خطي هايم

 

نماد مبهم يك اشتباه تكراري

 

صداي دفتر شعرم كه برگ برگ شده

 

در آمده كه چرا دست بر نمي داري

 

طنين ناله طفلي به گوش مي آيد

 

اسير پنجه كابوس و ديو بيداري

 

سكوت و خلوت شب مثل شيشه مي شكند

 

از اين صدا كه صداي من است انگاري

 

هميشه آزمون غزل من و نمره اي مردود

 

جريمه من محكوم ساده انگاري

 

غزل هميشه خودش راتمام كرده ومن

 

خلاص گشته ام از اين همه گرفتاري

 

نوشته شده توسط مهدی ایرانی | موضوع: | لينک ثابت |

شی شی شیشه شکست پنجشنبه دوم آذر 1385 11:28

لطفا نظراتتون رو برام بنویسید

 

شي  شي شيشه شكست

 

 

شيشه پنجره را سنگ شكست

 

سنگ خجلت زده از بار گناه

 

رفت و يك گوشه نشست

 

از هجوم قطرات باران

 

خيس شد فرش اتاق

 

قاصدك از لبه پنجره تان بال گشود

 

رفت و آرام آرام

 

روبروي عسكت

 

روي شومينه نشست

 

پچ پچ زمزمه اي وهم آلود اوج گرفت

 

آينه مكثي كرد

 

قاصدك حرف دل من را گفت

 

سرخی شعله شومينه پريد

 

همچنان شرمی پاک

 

روی عکس تو نشست

 

پشت ديوار حياط

 

كودكي پاي گريزان كرده

 

تير كمانش در دست

 

آخرين گام خروج از بن بست

 

با همان شيطنت باكره كودكي اش

 

پيش چشمان پر از وحشت من

 

شين مشدد مي كردو مي گفت:

 

شي شي شيشه شكست

 

آسمان رعدي زد

 

كوچه تان روشن شد

 

باد هو هو مي كرد

 

مردمک در صدف چشمانم

 

از هجوم نور وسردی باد

 

 

کوچک و کوچک و کوچک تر شد

 

ناگهان در وا شد

 

قامت ناز تو را قاب گرفت

 

کوچه تان بوی گل ناب گرفت

 

خيس از ريزش بي وقفه باران و تگرگ

 

زير رگبار ملامت بار چشمانت

 

در ميان كوچه واماندست

 

عاشق بهت زده سنگ بدست!!!

نوشته شده توسط مهدی ایرانی | موضوع: | لينک ثابت |

انجمن شاعران کرج شنبه بیست و هفتم آبان 1385 19:35
سلام

: غزلی از : خانم آرزو بان پرور

توی دل من با شما غم فرق دارد

ضجه کمی  با اشک نم نم  فرق دارد

    معشوقتان  ماه است  خورشید است باشد

   معشوق من  آب و گلش هم فرق دارد

فرقی میان واژه های خوب و بد نیست

وقتی که تعریف جهنم فرق دارد

   << زنده بمان >> با << زندگی کن >> مثل هم نیست

    آنجا که << رفتی >> با << نرفتم >> فرق دارد

فکر بدی هم نیست از عشق تو مردن

با مرگ تدریجی و کم کم فرق دارد

    اینبار یوسف تو  زلیخا من  قبول است !

   دیوانگی در نسل آدم فرق دارد

شعر قشنگ قابل تقدیره

به نقل ازhttp://shanbeha.persianblog.com/

نوشته شده توسط مهدی ایرانی | موضوع: | لينک ثابت |

شعر نو دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 14:34

سلام دوستان اميد وارم خوشتون بياد

در ضمن نظر يادتون نره لطفا.

 

خود كشي

 

فكر مي كنم

 

كه آيا تو هم به من هيچ فكر مي كني

 

يا اينكه من

 

بيهوده خويش را هر صبح تا غروب

 

بر مسلخ عظيم خيال تو مي كشم

 

من فكر مي كنم

 

بهاي آزادي از چنگال عشق تو

 

خود كشي است

 

اما

 

دستي كه سالهاست با قلم

 

پيوند خورده است

 

ديگر توان كشتن من را ...

 

پس بهتر است خودم را

 

با خاطرات تل انبار تو

 

در سطر سطراشعار ناسروده ام

 

با آه گرم

 

به آتش كشم همي!

 

 

نوشته شده توسط مهدی ایرانی | موضوع: | لينک ثابت |

شعر نو دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 14:33

سلام دوستان اميد وارم خوشتون بياد

در ضمن نظر يادتون نره لطفا.

 

 

چشم آشوب

 

برف مي بار يد

 

دانه هاي برف همچون پرده اي از تور

 

در ميان ما حائلي نرم و لطيف و سرد

 

به بلنداي زمين تا آسمان مي بافت

 

دست هايم سرخ از سرما

 

گونه هايم گرم از شرم حضور تو

 

سخت مي سوزند

 

تو همان شهزاده زيباي رو يائي

 

با دو چشم سبز بي پايان

 

روح من در جنگل سبز نگاهت

 

مات و مبهوت غمين و گم

 

در پي راه نجاتي

 

از ميان برزخ سبزيست

 

كه آوار چشمانت

 

به پا كرده

 

مست لايعقل

 

به هر تاري ز گيسويت ز مژگانت

 

چنگ مي گيرد

 

كو شش بيهوده تلخي است بي انجام

 

غرق خواهد شد

 

برق زيبائي ز مرواريد

 

از ميان گنج لب هايت نمايان شد

 

با نگاهي مرتعش از ترس

 

با صدا ئي كه تو نشنيدي

 

زير لب گفتم

 

رستن از دست تو ممكن نيست

 

اي شهزاده سنگي  چشم آشوب

 

و صدا برگشت

 

آري نيست!

 

 

نوشته شده توسط مهدی ایرانی | موضوع: | لينک ثابت |

شعر نو یکشنبه پنجم شهریور 1385 14:33

زيبائي

تقديم به كودكاني كه هر روز چندين بار بي تفاوت از كنارشان مي گذريم

 

چه كسي مي گويد فقر ونكبت زشت است

چه كسي مي گويد فقر را نكبت را ريشه كن بايد كرد

من خودم پيش از اين

كودكي را ديدم

كه با چشمانش

دست هاي درون جيب رهگذران شب باراني پائيزي را

با اميدي واهي مي بلعيد

آن طرف تر دو سه روزي پس از آن

كنج ميدان قديمي محل

زير ويترين جواهر سازي

جسد سرد و مچاله شده اش را ديدم

كه كلاغان سياه بي رحم

بر سر برق به جا مانده در چشمانش

در تكاپو بودند

!!! وه

عجب منظره ي زيبائي

مهدي ايراني

 

نوشته شده توسط مهدی ایرانی | موضوع: | لينک ثابت |

اریش متولد شد سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 12:35

سلام

 

اميدوارم از اين شعر خوشتون بياد

 

 لطفا نظر فراموش نشه.

 

ممنون

 

 

تصادف

 

چشم هايم را مي بندم

 

و ياد و خاطره تو بيداد مي كند

 

گويا؛ لحظه تولد من زين پس

 

مصادف است

 

با لحظه تلاقی نگاهمان

 

كه بعد از آن

 

آتش به جان من افتاد ناگهان

 

آتش،

 

 ميانه هاي يك شب سرد

 

دي ماه يكهزاروسيصد و هشتاد واند

 

دستان چيره دست روزگارفريبكار

 

بي حس و منجمد

 

زسرماي نيمه شب

 

در پيش چشم هاي نيمه باز سحر

 

عشق؛

 

اين داستان جاودان عتيق را

 

از نونوشته است

 

از بخت بد!

 

 ناوك مزگان يك نگار،انگار

 

اين بار قلب مرا

 

نشانه گرفته است

 

خوابم نمي برد